رضا قلى خان ( هدايت )

130

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

آهوپا خانه‌ايست كه در آن مقرنسها بتركيب پاى آهو كرده باشند ابو الفرج رونى كفته شعر مرحبا اى بناى آهوپا * آهوئى در تو نانهاده خدا آهورى به وزن لاهورى خردل باشد آهون به وزن قارون نقب را كويند آهون‌بر نقب‌زن را كويند و آن را چاخوئى نيز كويند آهى بر وزن ماهى بلغت ژند و پاژند آهو را كويند آهيانه به وزن تازيانه استخوان بالاى دماغ كه آن را به عربى قحف خوانند آهيخت و آهيختن و آهيخته بمعنى كشيد و بركشيدن و بركشيده آمده نمايش سى و هشتم در الف غير ممدوده با هاء هوز اه بفتح اول بمعنى آه باشد اهار همان آهار است كه مرقوم شد اهر بفتح نام ولايتى است بآذربايجان در حوالى قراداغ كه قتل خواجه شمس الدين محمّد جوينى در لب رودخانهء آنكه برود اهر مشهور است واقع شد و در آنجا مزار چند نفر از مشايخ است و نام درختى است او را زبان كنجشك كويند اهران بفتح تيشهء درودكرى را كويند حكيم نزارى كفته شعر بكاه ار كوه كندن دست دادى * نه اهران بايدى نه اوستادى اهرم بر وزن همدم چوبى باشد كه هريسه را بدان كوبند و ديك هريسه را با آن بر هم زنند سوزنى كفته ع بر ديك هريسه است زنم اهرم خويش اهرون بر وزن مجنون نام حكيمى بوده است اهك بر وزن نمك آهك را كويند و به عربى كلس و نوره خوانند و با الف ممدوده مشهور است و آن سنك پخته است كه چون آب بر آن ريزند بخارى مانند آه از آن برآيد و از هم بپاشد و وجه اين تسميه همين است حكيم خاقانى كفته شعر كرد از تف آتش سنانش * آهك ز دل مخالفانش آرى چه به كف شد آتش و آب * سازند ز سنك آهك ناب سوزنى بيمد كفته شعر كس چه ز دنيا نبرد سيم و زر * پس چه زر و سيم و چو سنك و اهك اهلبوب بلغت ژند و پاژند بهشتى را كويند كه در مقابل جهنّمى است اهمر در برهان كفته شغالست كه در عهد كسرى بهم رسيده و در فرهنك رشيدى كويد اشكوه‌ايست شكارى كه در فارس در عهد سلغور شاه بن سلجوق شاه ظاهر شد و از آن بيش نبود اهمه بفتح اول بمعنى ناقص و پاره همانا اين نيز همان الف است كه در اويژه مذكور شد كه معنى ضد مىبخشد اهنامه بر وزن شهنامه رسوائى و فضيحت ملا ملك كفته ع كه شد آه فردوسى اهنامه كار اهنوخشى نام صنفى از چهار صنف كه جمشيد قرار داده بود كه بانواع حرفتها پردازند اهنود بفتح اول و ثالث و سكون ثانى و دال ابجد نام روز اول از خمسهء مسترقه اهوار بر وزن رهوار حيران و شيفته اهواز بر وزن شهباز نام نه شهر از ولايت خوزستان كه بعقرب جرّاره موصوف و ببدى هوا و خرابى معروف و كفته ع نىشكر عقرب جرّاره شود در اهواز و اين نه شهر در ميان بصره و فارس آباد بوده و اهواز بمنزلهء جمع مىنمايد اما هريك را جداكانه هوز نخوانند و همه را متّصلا اهواز كويند اول ايذج دويم تستر سيّم كند شاپور مشهور بجندشاپور چهارم رام هرمز پنجم سوس ششم سرّق هفتم عسكر مكرم هشتم مناذر نهم تيرى كه بجاى يا الف باشد سرّق كسّكر ايدج كاحمد و من وقتى كفته‌ام شعر ايا شكسته سر زلف ترك شيرازى * كلالهاى تو جرّاره‌هاى اهوازى اهيانه مخففّ آهيانه است كه شقيقه و كاسهء سر و دماغ و حلقوم باشد نمايش سى و نهم در الف ممدوده با ياء آيا كلمه تمنّى است بجهة استفسار و استخبار نيز به كار برند چنان كه كويند آيا اين كار شود يا نه و به غير مد كلمهء نداست و عربى است حافظ كفته ع بود آيا كه در ميكدها بكشايند و همچنين آيا بود كه كوشهء چشمى بما كنند آياز بر وزن آواز نام غلام و محبوب سلطان محمود غزنوى بوده كه بفطانت و متانت و ملاحت و صباحت و رشادت و جلادت موصوف و معروف بوده و بعد از سلطان نيز امارت سپاهى يافته بجهة فتحى و خدمتى سلطان مسعود بست و قزدار و يك خروار زرّ مسكوك بوى بخشيده چنان كه حكيم ابو الحسن فرخى كفته شعر امير جنكجو آياز اويماق * دل و بازوى خسرو روز پيكار دليران از نهيبش روز كوشش * همى لرزند چون برك سپيدار نه بر خيره